امشب پاس دارم ، ساعت 1 تا 2 بامداد . چه شب باشكوهي ! شب چه باشكوه است ! من به ياد انس علي بن ابي طالب (ع) با تاريكي شب و تنهايي او مي افتم. او با اين آسمان پرستاره سخن مي گفت . سر در چاه نخلستان مي كرد و مي گريست.
در اين دل شب ابوذر برمي خيزد و نماز شب مي خواند . سلمان برمي خيزد و قرآن مي خواند. صداي او را مي شنوي؟
در اين دل شب پيامبر شبيخون مي زند. بني اسد، غزوة خيبر.
در اين دل شب ياد عزيزانم «اصغرگندمكار» ،«رضا پيرزاده» و «منصور معمارزاده» كه در شب هاي رمضان باهم دعا مي خوانديم، بعد ما مي خوابيديم، اما منصور بيدار مي ماند و ادامه مي داد…
در اين دل شب ياد عزيزم رضا پيرزاده كه با هم نهج البلاغه مطالعه مي كرديم، ياد اصغر گندمكار كه باهم قرآن كار مي كرديم …
در اين شب، مرداني چون« خميني » در حال عبا دتند و امشب كه پاسم تمام شد ، به طور حتم فردا آيات خدا را درباره نماز شب در قرآن مطالعه مي كنم….





