خاطره ۵ از کتاب سید حسین: ماجرای هوشمندی در پرونده صادق کرمانشاهی
صادق کرمانشاهی را با لیستی از رفقای تشکیلاتیاش دستگیر کرده بودند، چند روز قبل از حسین. حسین که دستگیر شد و گفته بود حمیدم، برای صادق داستان شد. بیچاره را اساسی شکنجه کرده بودند که: «راستش را بگو با حمید علمالهدی چه رابطهای داری و چی کار میکنین؟»
شکنجه فایده نداشت؛ با هم رو به رویمان کردند. گفتم: این کیه دیگه؟! من که نمیشناسمش! حالا نوبت حسین بود. طفلک از بس شکنجهاش کرده بودند از حال رفت. انداختندش گوشه پادگان. غریبه غریبه هم بود آدم دلش میسوخت. رفتم سراغش؛ یعنی میخواهم برایش آب ببرم. بیحال گفت: «یادت باشه من حمیدم!» تازه دوزاریام افتاد.
البته دیدم یکی از مأمورها هم عینهو میرغضب بالای سرم ایستاده: «بهبه! تو که گفتی نمیشناسیش؟!» قیافهام کاملاً حقبهجانب شد… گفتم: اگه یکی داره از تشنگی میمیره باید اسمش رو بلد باشی تا بهش آب بدی؟! توی دلم البته گفتم مگه فکر کردی منم ساواکیام؟! به زبان نیاوردم اما…
نکتهشناسنامه و مأخذ خاطره
این خاطره مستند از کتاب «سید حسین» (تدوین گروه فرهنگی نشر یا زهرا) پیرامون ابعاد سلوک، مبارزات، تدریس نهجالبلاغه و فضایل اخلاقی شهید سید محمدحسین علمالهدی روایت شده است. 📌 موضوع: رویارویی حسابشده در بازجویی مشترک و نجات یاران تشکیلاتی در زیر سختترین شکنجهها
استناد: کتاب «سید حسین» — انتشارات یا زهرا (س)
مشاهده همه خاطرات کتاب «سید حسین»
فهرست جامع ۲۲ خاطره و ناگفتههای مستند از زندگی و مبارزات شهید علمالهدی
